پنج شنبه ها و جمعه ها
سال هاست می گذرد بدین مِنوال
بی تغییری در آنها .
غریب که باشی ،
فرقی نمی کنند روزها ، تعطیل یا غیرتعطیل .
نه مهمانی ، نه میهمانی ایی
نه فامیلی ، نه آشنایی .
به خواب می زنم خود را
شاید حس کنم جمعه بودن را !
می شنوم همهمۀ همسایه ها
خداااااحافظ...... خداااااحافظ
لحظۀ چِلاندنِ آخرین دقایقِ جمعه
خنده ای از قعرِ سینه ، جیغِ شوخی
وعدۀ دیدارِ دیگر
تَق وُ تَقِ درِ ماشین ، بوقِ آخر !
فرقی نمی کند کِی باشد ، کجا باشی
غریب که باشی ،
درکمترین صدایِ غریبه
آشناترین حس را می جویی
و شریک می شوی ، بی دعوت ، بی حضور
شاید هم دزد ،دزدی شریف !
دزدِ صداهایشان .
و سال هاست می گذرد بدین منوال
و به همین ها دلخوشم من
چه غم ، خیلی ها در شهرشان نیز
از من غریب ترند !
نظرات شما عزیزان:
فقط.....
دلم یک کوچه می خواهد...
بی بن بست...
وبارانی نم نم...
ویک خدا...
که کمی باهم راه برویم...
همین!!!
دلم کفش نمیخواهد...
پاپوشی از چمن میخواهد...
دلم باران میخواهد...
دلم هیاهو نمی خواهد...
می خواهد اندکی با سکوت و نسیم و باران قدم بزند...
همین!
زیبا بود
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.